ازدواج ام کلثوم با عمر نشانه همبستگی و محبت بین آنها بوده است؟

این مسئله از مسائل اختلافی در تاریخ است از جمله اینکه امام علی(علیه السلام) اورا به تزویج عمر در آورد یا عباس عموی پیامبر انجام گرفت-از روی تهدید بود یا نه-فرزندی به نام زید داشت یا قبل از عروسی مرد-زید و مادرش در یک روز کشته شد یا مادرش بعد از او مرد.

سلّمنا که این ازدواج صورت گرفت آیا بعد از یورش به خانه وحی و هتک حرمت و کتک زدن دختر پیامبر باز هم رابطه ها خوب بوده هرگز.

اصلا بسیاری از تاریخ دانان این واقعه را از روی تهدید میدانستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 20:36  توسط حسین آفرند  | 
چند وقت پیش کتابی را دیدم که از عربستان آمده بود و در آن سوالاتی نوشته بود که عقاید شیعه را زیر سوال ببرد.

آن را خلاصه کردم و به صاحبش برگرداندم. چند روز بعدش کتاب دیگری دیدم که پاسخ به این سوالات داده بود و همه آن منطقی بود.

کتابی که از عربستان آمده بود اسمش این بود:سوالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد! و نویسنده آن سلیمان بن صالح الخراشی است که ریختن خون شیعه را واجب میداند ولی با این حال این سوالات را میدهد تا شاید شایدددد جوانی به راه راست هدایت شود! سوالی از وهابیون داریم آیا شما با یک کافر و کمونیست هم چنین میکنید؟! آیا دین پیامبر مسلمان کشی بود؟! آیا اگر کفار و منافقین این فتواهای بیجا را بشنوند از اسلام دوری نمی کنند؟!شیخ بن باز

جوابیه این کتاب موهن کتابی است با نام:پاسخ جوان شیعی به پرسش های وهابیان. در این کتاب به چند نکته اشاره شده است:

۱: آن شخصی که کتاب را نوشته بعضی سوالات را چندین بار تکرار کرده برای اینکه تعدادشان زیاد شود.

۲:بعضی سوالات با هم تناقض دارند مثلا در یک سوال میگوید همه با ابوبکر بیعت کردند و هیچ مخالفتی در کار نبود و در سوالی دیگر میگوید انصار با ابوبکر مخالفت کردند و با سعد بن عباده رفتند و علی(علیه السلام) نه با اینها بود ونه با آنها.

۳:برخی پرسش ها برداشت غلط از عبارات عالمان است.

۴:درباره حضرت مهدی(عج) گویی سوال میکند که وجود ندارد حال آنکه وجود آن حضرت مورد اتفاق فریقین است.

اما سوالاتی که شده کم کمک بیان کرده و پاسخ آنها را میدهیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 23:18  توسط حسین آفرند  | 
لابد خود شما از تعصبات بیجا و سلف وهابیت خبر دارید اما به خودم گفتم بازگو کنم برای کسانی که واقعا بی خبرند یا اخبار تلویزیون را رسیدگی نمی کنند:

انگار همین دیروز بود که تو اخبار اعلام کرد مخالفان بشار اسد و دولت سوریه به شهر هایی از سوریه حمله کردند و آنها را گرفتند.

بیایید چند روزبعد که خبردار شدیم مردم بی دفاع سوریه که غالبا شیعه اند زیر آتش مخالفان که سلفی و وهابی اند شهید میشوند و جنازه هایشان را مثله کرده یا میسوزانند یا همینطور رها میکنند.

بیایید اینطرف تر که فهمیدیم دست از پا درازتر تهدید به تخریب حرم مطهر حضرت زینب و رقیه(سلام الله علیهما) کرده اند.

در همین حین بود که کمک های آل سعود و آل خلیفه و آمریکا به مخالفان می رسید.

وای عجب روزی بود!!!وقتی که فهمیدیم به حرم و جسد صحابی بزرگ حجربن عدی (رضی الله عنه) بی احترامی کرده و جنازه را جابجا کردند.

فردای همان روز باخبر شدیم که به حرم جعفر طیار(رضی الله عنه) برادر امام علی و پسر عموی پیامبر(علیهما السلام) حمله کردند و آتش سوزی به راه انداختند.

وتا به امروز چه کارها که نکردند.....

مثلا حمله به شیخ حسن شحاطه که عالم حنبلی بوده سپس به مذهب تشیع گرویده بود و شهیدش کردند.

طرز شهادت او با تفنگ و سلاح گرم نبوده بلکه با مشت ولگد و چوب و سلاح سرد بوذ!

گناه این عالم چه بود جز تشیع؟

جالب اینجاست که این عمل بعد از سخنرانی مرسی در اخوان المسلمین انجام گرفته.

البته دیدید که مرسی هم به سزای عمل خودش رسید و زندانی شده اما آن کسی که به جای او آمده یک نفر بدتر از مرسی و به قول معروف سگ زرد برادر شغاله!

آیا شیعیان کافرند؟

آیا شیعیان علی پرستند؟ آیا مشرکند؟ آیا مهر را می پرستند؟ آیا .....؟؟؟!!!

هرگز!!!! بلکه آنها یک قبله و خدا و پیامبر و قرآن دارند و با یکدیگر فرقی ندارند.

پس مشکل وهابیون چیست که شیعیان را مشرک و کافر و نجس و رافضی می دانند ولی آمریکای منافق صفت و اسراییل غاصب و دیگر کشورهایی که همه از رفیقان عربستان اند را اینگونه نمی دانند؟!!!

فقط این را میتوانم بگویم که ای وهابیون ما شیعیان مثل شما هستیم در دین محمد(صلی الله علیه وآله) و کشتن کسانی که لا اله الا الله محمدا رسول الله میگویند جایز نیست اگر چه از روی ظاهر اسلام داشته باشد چنانکه پیامبر فرمودند:خون کسی که لا اله الا الله می گوید محترم است و کافرین را تا وقتی که لا اله الا الله نمی گویند بکشید(مسند احمد بن حنبل ج۱ ص۱۱-صحیح مسلم ج۷ ص۱۲۱-صحیح بخاری ج۲ ص۱۰۸-تفسیر الکبیر ج۱۱ ص۳-علل دارقطنی ج۵ ص۲۹۰-تاریخ مدینه دمشق ج۲۴ ص ۲۰۵) و مثل این روایت که اگر سرنیزه روی گلوی کافر گذاشتید و مسلمان شد او را نکشید!

((نصر من الله و فتح قریب))

((الیس الصبح بقریب))

والسلام علی من اتبع الهدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 17:51  توسط حسین آفرند  | 

                       بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از مدتی وقفه دوباره وبلاگ را به کار می اندازم امید وارم بتوانم به سوالات شما جوانان و نوجوانان پاسخگو باشم.

جایتان خالی مشهد زیارت امام رضا(علیه السلام) بودم. آنجا یک نفر وهابی دیدم که به تازگی به مذهب تشیع گرویده بود.به او به خاطر این انتخاب و در واقع انتخاب کردن بهشت تبریک گفتم.

و این جریان شیعه شدن او:

او از طرف عربستان و وهابیت به جاسوسی اینجا آمده بود که مردم چگونه به دور ضریح مطهر میگردندو فیلم بگیرد و ...

به حرم رفته و کار خود را انجام داده و برگشت از سمت صحن جامع رضوی و از سمت راست بیرون آمد از کنار بازار غدیر که می گذشت جلساتی در آنجا برای کودکان برگزار میشد و جمعی از روحانیون آنجا بودند پس پیش آنها رفت و در ذهن گفت بروم و مناظره ای بکنم.

پیش یکی از روحانیون رفت و گفت من آماده مناظره با شما هستم یک نفر که آماده است را معرفی کنید تا با او مناظره کنم پس چند نفر اعلام آمادگی کردند(تعجب کرده بود که چگونه بدون مطالعه آماده مناظره بودند).

پس مناظره را بعد از نماز عشا شروع کرد و خدارا شکر تا قبل از اذان صبح مذهب تشیع را انتخاب کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 16:51  توسط حسین آفرند  | 
دومین علت از نظر اهل سنت قرابت و خویشاوندی است:

سوال: اگر مساله خویشاوندی است پس علی(علیه السلام) که داماد و پسر عمو و جزو اهل بیت او بوده چطور سزاوار امامت بلافاصل نیست ناگفته نماند که امام علی (علیه السلام) نفس پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز هست(خدا در جریان مباهله می فرماید:قل تعالوا ابنائنا و ابنائکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل...آل عمران ۶۱- در روایات آمده که این آیه در حق اهل بیت نازل شده پس مقصود از انفس فقط علی بن ابی طالب(علیه السلام) است-مستدرک حاکم ج۳ ص۱۵۰-صحیح مسلم ج۴ ص ۱۸۸۳-ترمذی ج۴ ص۲۹۳-مسند احمد بن حنبل ج۳ ص۹۷- تفسیر طبری ج۳ ص۲۹۹- تفسیر قرطبی ج۴ ص۱۰۴).

اما سومین علت آن مصاحبت ابوبکر با پیامبر(صلی الله علیه وآله) در غار است:

ذهبی در تاریخ الاسلام آورده که آیه ۴۰ توبه منظور از ثانی اثنین ابوبکر است.

عایشه گوید هیچ آیه ای در حق ما نازل نشده(بخاری ج۶ ص۴۳-تاریخ ابن اثیر ج۳ ۱۹۹-البدایه و النهایه ج۸ ص۹۶).

گفته شده آن شخص با پیامبر بوده عبد الله بن اریقط بن بکر راهنمای پیامبر بود ولی اسم او تغییر داده شده(مختصر تاریخ مدینه دمشق ج۱۳ ص۳۵- برای اطلاعات بیشتر به کتاب ((صاحب الغار ابوبکر ام رجل آخر)) تالیف حجت الاسلام نجاح الطائی مراجعه کنید.)

به فرض آن شخص ابوبکر بوده:

۱:اگر این دلیل است پس امام علی (علیه السلام) به خاطر نزول آیات بیشتری از قبیل مباهله تطهیر و مودت حق امامت داشت؟

۲:اگر صرف مصاحبت فضیلت است پس آن دو همراه زندان با حضرت یوسف(علیه السلام) هم دارای فضیلت بسیار بودند؟

۳:اگر این دلیل بر ارجحیت است پس چرا ابوبکر محزون بوده و آیه صریحا می گوید لاتحزن؟

۴:اگر حزن ابوبکر صحیح بوده گس چرا پیامبر نهی کردند و اگر صحیح نیست پس چه فضیلتی دارد؟

۵:انزال سکینه در ادامه آیه برای پیامبر است چون پیامبر هم مسلمان است و تا پیامبر است انزال سکینه بر ابوبکر نیست پس طبق آیات دیگر قرآن که سکینه بر قلب مومنان نازل می شود پس ابوبکر مومن نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 18:26  توسط حسین آفرند  | 
ذهبی در تاریخ الاسلام ج۲ ص۵۸۴ می گوید ابوبکر امتیازاتی را داشت که موجب خلیفه شدن او شد از جمله:

۱:نماز خواندن ابوبکر به جای پیامبر:

در روایات آمده که پیامبر ابوبکر را فرستادند تا به جای ایشان نماز بخواند و مثلا آمده که پیامبر وقتی به مسجد آمدند دیدند که ابوبکر نماز میخواند دستور دادند که همانجا بماند و خود ایشان به او اقتدا کردند.

سوالات:

۱:اگر پیامبر دستور داده اند که ابوبکر نماز بخواند پس چرا خود به نماز رفتند و به خود زحمت داده اند؟

۲:اگر حضور پیامبر دلیل بر تایید ابوبکر است پس چرا در بعضی روایات آمده که پیامبر ابوبکر را کنار زده و خود به نماز ایستادند(تاریخ طبری ج۲ ص۲۳۰)؟

۳:چرا معلوم نیست که نماز صبح است یا ظهر یا عشا؟ این نشان از اضطراب در روایات است و همین روایات را باطل می کند.

۴: اگر این روایت دلالت بر اولویت ابوبکر میکند پس چرا مهاجرین یا انصار یا خود ابوبکر به آن استناد نکردند؟

۵:چرا عبد الرحمن بن عوف خلیفه نشد در حالی که پیامبر درباره او فرمودند((صلوا خلفه))(مغازی واقدی ج۳ ص۱۰۱۲-تهذیب الکمال ج۱۴ ص۱۲۲)؟

۶:آیا این نماز میتواند به جای آنهمه نصوص روایات برای امام علی(علیه السلام) را بگیرد؟

۷:پیامبر فرمودند همه در جیش اسامه بروند(تاریخ طبری ج۳ ص۱۸۶-کامل ابن اثیر ج۲ ص۳۳۴) خدا لعنت کند هرکه به جیش اسامه نرود(الملل والنحل ج۱ ۲۳) وتا آ موقع به نظر تاریخ دانان اسمه هنوز برنگشته بود پس اگر این حدیث صحیح باشد پس مشمول لعنت پیامبر میشود و اگر رفته چطور این حدیث صحیح است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 19:49  توسط حسین آفرند  | 
 بعد از سالیان سال تاریخ دوباره تکرار شده و جگرخواری از هند جگر خوار پیروی کرده و جگر یک سرباز سوری را خورد!

لعنت خدا بر او که جگر خورد بر همسر ابوسفیان که الان از او تقلید کرده و اوج حیوانیت خود را نشان می دهد.

فیلمی در اینترنت پخش شد که نشان می دهد یکی از روسای تروریست های سوری که از همان تکفیری های وحشی است که به مرده و زنده و زن وبچه و کوچک و بزرگ رحمی ندارند و از حیوانها هم وحشی تر هستند سینه ی یک سرباز را با چاقو شکافته و قلب اورا  بیرون کشیده و پس از تهدید بچه گانه خود که میگوید ((من قلب همه ی طرفداران اسد را میخورم)) قلب اورا مانند هند جگرخوار میخورد!

اگر آن زن وحشی این کار را نمیکرد الآن این مرد این کار وحشیانه را نمیکرد.

براي دیدن فیلم به این آدرس مراجعه کنید فقط کسانی که تحمل دیدن ندارند نبینند:

تروريست-سوري-پس-از-قتل-سرباز-سوري-قلب-او-را-خورد-فيلم/www.yjc.ir/fa/news/4380253.

((لعنة الله علي آكلة الاكباد))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:53  توسط حسین آفرند  | 
حجر(به ضمه و سپس سکون) بن عدی پسر عدی بن معاویه بوده است .

عدی در زمان پیامبر بعد از جنگی که رخ داد و خواهر او اسیر شد بعد از آزادی خواهرش توسط پیامبر خواهرش از پیامبر تعریف کرده و از اخلاقیات ایشان گفت بعد از او درخواست کرد که پیش پیامبر برود و اسلام بیاورد و او هم همین کار را کرد.

عدی از صحابی خاص شد همچنین فرزند او حجر از صحابه یا تابعین به شمار می آید که بعد از رحلت پیغمبر از یاران حضرت علی(علیه السلام) بود و درباره شهادت او دو قول است یکی در زمان خود حضرت علی(علیه السلام) شهید شد توسط معاویه و قول دیگر آنکه بعد از شهادت امام حسن مجتبی(علیه السلام) به شهادت رسید.

جالب اینجاست که بدانید که قبلا روی قبر او نوشته شده بود اینجا قبر صحابی پیامبر حجر بن عدی (رضی الله عنه) و قاتل او صحابی بزرگ معاویه(رضی الله عنه) بوده است!!!!

سلفی های بی عقل و خرد که کمترین احترام را حتی برای صحابه قائل نیستند و مگر تعصباتی بی جا درباره خلفا(ابوبکر و عمر وعثمان) و یزید و معاویه ندارند جنایتی بی سابقه انجام داده اند و آن نبش قبر این صحابی جلیل القدر است که حتی جنازه ایشان را بیرون آورده و حتی صدای اهل سنت نیز در آمده بود.

سوال اینجاست که این وهابیون و سلفی ها که ادعای طرفداری از قرآن و پیامبر دارند در کجای قرآن وسنت پیامبر نوشته شده نبش قبر جایز است؟! ای وهابیت جنایتکار شما حد اقل بیانیه دهید و از این افراد بیزاری جویید والا لعنت خدا بر شما و آأ سعود که از شما بی خردان دفاع میکند.

حرم حجر قبل از خرابی:

تصاویری منتشر شده که نشان می دهد بدن سالم بوده اما به طور قظعی معلوم نیست او باشد چون گفته شده بدن او بی سر بوده و هنگام شهادت گردن او را زدند:

        

 

 البته گفته شده عامل که دور سر او خط کشیده شده دستگیر شده ولی این هم احتمال عدم آن میرود چون به عکس نگاه کنید:

این وهابیون تروریست تنها به این اکتفا نکرده و به حرم جعفر طیار نیز حمله کرده و آنجا را به آتش کشیده اند:

از آنها که به اصطلاح حامی قوانین بشریت اند تقاضا داریم که به اینها رسیدگی کنند دیگر خون شیعیان به جوش آمده و جمله ای معروف بر سر زبان ها جاری است:

نصر من الله و فتح قریب          و بشر الصابرین.

گفتنی است که این بی سر پاها قبلا به حرم حضرت زینب جسارت کرده بودند و الان حرم حضرت رقیه را محاصره کردند   لعنت خدا بر آنان!

در پایان این جمله دردناک را بگویم:

یا حجر بن عدی تازه فهمیدیم حکمت قبر پنهان فاطمه(علیها سلام) را.....!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:15  توسط حسین آفرند  | 
مذهب حنفی:

این مذهب به امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی منسوب است. او اهل کابل یا نسا بود. او در سال ۸۰ به دنیا آمد و سال ۱۵۰ در بغداد درگذشت.

مذهب مالکی:

این مذهب به مالک بن انس بن ابی عامر اصبحی منسوب است. او در سال ۹۳ در مدینه به دنیا آمد و سال ۱۷۹ در گذشت. او از یاران ابوحنیفه دفاع میکرد.

مذهب شافعی:

این مذهب به محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبید بن عبد یزید بن هاشم بن مطلب منسوب است.او در سال ۱۹۵۰ به دنیا آمد و سال ۱۹۸ از دنیا رفت.

مذهب حنبلی:

این مذهب به احمد بن محمد بن حنبل بن هلال منسوب است. او در سال ۱۶۴ به دنیا آمد و سال ۲۴۱ از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 22:58  توسط حسین آفرند  | 

طرح شبهه

عبد الرحمن دمشقيه، نويسنده معاصر وهّابى، در مقاله‌اش با عنوان «قصة حرق عمر رضي الله عنه لبيت فاطمة رضي الله عنها» كه در سايت «فيصل نور» آمده، در باره روايت إبن أبي‌شيبه مى‌نويسد:

1. وددت أني لم أحرق بيت فاطمة... (قول أبي بكر). فيه عُلْوان بن داود البجلي (لسان الميزان، ج4، ص218، ترجمه رقم 1357- 5708 و ميزان الاعتدال، ج3، ص108، ترجمه رقم 5763) قال البخاري وأبو سعيد بن يونس وابن حجر والذهبي «منكر الحديث» وقال العُقيلي (الضعفاء للعُقيلي، ج3، ص420).

در روايت ابوبكر، نام داوود بن عُلْوان بَجَلِى وجود دارد كه بخارى، ابوسعيد بن يونس،‌ ابن حجر و عقيلى وى را منكر الحديث مى‌دانند.

اصل روايت در منابع اهل سنت

ابن زنجويه در الأموال، ابن قتيبه دينورى در الإمامة والسياسة، طبرى در تاريخش، ابن عبد ربه در العقد الفريد، مسعودى در مروج الذهب، طبرانى در المعجم الكبير، مقدسى در الأحاديث المختاره، شمس الدين ذهبى در تاريخ الإسلام و... داستان اعتراف ابوبكر را با اندك اختلافى نقل كرده‌اند كه متن آن را از كتاب الأموال ابن زنجويه،‌ از دانشمندان قرن سوم اهل سنّت نقل مى‌كنيم:

أنا حميد أنا عثمان بن صالح، حدثني الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي، حدثني علوان، عن صالح بن كيسان، عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف، أن أباه عبد الرحمن بن عوف، دخل على أبي بكر الصديق رحمة الله عليه في مرضه الذي قبض فيه ... فقال [أبو بكر] : « أجل إني لا آسى من الدنيا إلا على ثَلاثٍ فَعَلْتُهُنَّ وَدِدْتُ أَنِّي تَرَكْتُهُنَّ، وثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن، وثلاث وددت أني سألت عنهن رسول الله (ص)، أما اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أَكُنْ كَشَفْتُ بيتَ فاطِمَةَ عن شيء، وإن كانوا قد أَغْلَقُوا على الحرب... .

عبد الرحمن بن عوف به هنگام بيمارى ابوبكر به ديدارش رفت و پس از سلام و احوال‌پرسى، با او گفت و گوى كوتاهى داشت. ابوبكر به او چنين گفت:

من در دوران زندگى بر سه چيزى كه انجام داده‌ام تأسف مى‌خورم ، دوست داشتم كه مرتكب نشده بودم ، يكي از آن‌ها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود ، دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نمى‌كردم؛ اگر چه آن را براى جنگ بسته بودند... .

الخرساني، أبو أحمد حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله المعروف بابن زنجويه (متوفاى251هـ) الأموال، ج 1، ص 387؛

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 21، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م، با تحقيق شيري، ج1، ص36، و با تحقيق، زيني، ج1، ص24؛

الطبري، محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 353، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاي: 328هـ)، العقد الفريد، ج 4، ص 254، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

المسعودي، أبو الحسن على بن الحسين بن على (متوفاى346هـ) مروج الذهب، ج 1، ص 290؛

الطبراني، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم (متوفاي360هـ)، المعجم الكبير، ج 1، ص 62، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م؛

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاي1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج 2، ص 465، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1419هـ- 1998م.

نقد و بررسى شبهه عبد الرحمن دمشقيه

پاسخ اول: نقل روايت با سند‌هاى ديگر

اين روايت با چندين سند نقل شده است كه تنها در يكى از آن‌ها «علوان بن داوود» وجود دارد؛ از جمله شمس الدين ذهبى پس از نقل روايت مى‌گويد:

رواه هكذا وأطول من هذا ابن وهب، عن الليث بن سعد، عن صالح بن كيسان، أخرجه كذلك ابن عائذ.

ابن وهب و نيز ابن عائذ، اين روايت را با تفصيل بيشترى نقل كرده‌اند.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 3، ص 118، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

در اين سند هيچ نامى از علوان بن داوود به ميان نيامده و ليث بن سعد به طور مستقيم‌ از صالح بن كيسان روايت را نقل كرده است.

ابن عساكر نيز با اين سند روايت را نقل مى‌كند:

أخبرنا أبو البركات عبد الله بن محمد بن الفضل الفراوي وأم المؤيد نازيين المعروفة بجمعة بنت أبي حرب محمد بن الفضل بن أبي حرب قالا أنا أبو القاسم الفضل بن أبي حرب الجرجاني أنبأ أبو بكر أحمد بن الحسن نا أبو العباس أحمد بن يعقوب نا الحسن بن مكرم بن حسان البزار أبو علي ببغداد حدثني أبو الهيثم خالد بن القاسم قال حدثنا ليث بن سعد عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبيه... .

و پس از نقل روايت مى‌گويد:

كذا رواه خالد بن القاسم المدائني عن الليث وأسقط منه علوان بن داود وقد وقع لي عاليا من حديث الليث وفيه ذكر علوان.

مدائنى نيز اين روايت را از ليث نقل كرده و در از آن علوان بن داوود نامى‌نبرده و روايتى كه من از ليث نقل كرده‌ام و علوان در آن وجود دارد، با سلسه سند كوتاه‌ترى نقل شده است.

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)،‌ تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 30، ص417 ـ 419، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

بلاذرى در انساب الأشراف همين روايت را با سند ذيل نقل مى‌كند:

حدثني حفص بن عمر، ثنا الهيثم بن عدي عن يونس بن يزيد الأيلي عن الزهري أن عبد الرحمن بن عوف قال: دخلت على أبي بكر في مرضه... .

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ) أنساب الأشراف، ج 3، ص 406 ، طبق برنامه الجامع الكبير.

استفاضه و تقويت روايت با سندهاى متعدد

بنابراين، دست كم اين روايت با سه سند گوناگون نقل شده است. حتّى اگر فرض كنيم كه همه اين اسناد مشكل داشته باشند، بازهم نمى‌توانيم از حجيّت آن دست برداريم؛ زيرا بر مبناى قواعد علم رجال اهل سنّت، اگر سند روايت از سه عدد گذشت، حتّى اگر همه آن‌ها ضعيف باشد، يك‌ديگر را تقويت كرده و حجّت مى‌شود؛ چنانچه بدر الدين عينى (متوفاي 855هـ) در عمدة القارى به نقل از محيى الدين نووى مى‌نويسد:

وقال النووي في (شرح المهذب): إن الحديث إذا روي من طرق ومفرداتها ضعاف يحتج به، على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عدة أحاديث من الصحابة بطرق مختلفة كثيرة يقوي بعضها بعضا، وإن كان كل واحد ضعيفا.

نووى در شرح مهذب گفته است: اگر روايتى با سند‌هاى گوناگون نقل شود؛ ولى برخى از راويان آن ضعيف باشند، بازهم به آن احتجاج مى‌شود، افزون بر اين كه ما مى‌گوييم: تعدادى حديث از صحابه و از راه‌هاى گوناگونى نقل شده است كه برخى از آن برخى ديگر را تقويت مى‌كنند؛ اگرچه هريك از آن احاديث ضعيف باشند.

العيني، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 3، ص 307، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

ابن تيميه حرّانى در مجموع فتاوى مى‌نويسد:

تعدّد الطرق وكثرتها يقوي بعضها بعضا حتى قد يحصل العلم بها ولو كان الناقلون فجّارا فسّاقا فكيف إذا كانوا علماء عدولا ولكن كثر في حديثهم الغلط.

زيادى و تعدد راه‌هاى نقل حديث برخى برخى ديگر را تقويت مى‌كند كه خود زمينه علم به آن را فراهم مى‌كند؛ اگر چه راويان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حديثى كه تمام راويان آن افراد عادلى باشند كه خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد.

ابن تيميه الحراني، أحمد عبد الحليم أبو العباس (متوفاي 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية، ج 18، ص 26، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

هنگامى كه روايتى طرق متعدد داشته باشد و راويان آن همگى فاسق و فاجر باشند، هم‌ديگر را تقويت كرده و حجت مى‌شود، روايت اقرار ابوبكر كه تنها يكى از راويان آن متّهم به «منكر الحديث» بودن شده است، به يقين حجّت خواهد بود.

محمد ناصر البانى در ارواء الغليل پس از نقل طُرُق يك روايت مى‌گويد:

وجملة القول: أن الحديث طرقه كلها لا تخلو من ضعف ولكنه ضعف يسير إذ ليس في شئ منها من اتهم بكذب وإنما العلة الارسال أو سوء الحفظ ومن المقرر في « علم المصطلح » أن الطرق يقوي بعضها بعضا إذا لم يكن فيها متهم.

خلاصه آن كه، تمام سند‌هاى اين حديث بدون ضعف نيست؛ اگر چه ضعف مهمى نيست؛ زيرا كسى كه متهم به دروغ باشد، در طُرُق حديث وجود ندارد و علّت ضعف يا ارسال آن است و يا كم حافظه بودن راوى. از مسائل ثابت شده در علم رجال اين است كه سند هاى متعدد درصورتى كه در سلسله سند فرد متّهمى نباشد، يك‌ديگر را تقويت مى‌كنند.

الباني، محمد ناصر، إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج 1، ص 160، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

در نتيجه، اين روايات حتّى اگر از نظر سند هم ضعيف باشند‌، بازهم حجّت و قابل استدلال هستند.

پاسخ دوم: شهادت عالمان اهل سنت بر صحت روايت

1. تحسين سعيد بن منصور (متوفاى 227هـ.)

سعيد بن منصور، از بزرگان حديث در قرن سوم هجرى در سنن خود اين روايت را نقل كرده و گفته كه اين روايت «حسن» است.

جلال الدين سيوطى در جامع الأحاديث و مسند فاطمة و متقى هندى در كنز العمّال پس از نقل اين روايت مى‌گويند:

أَبو عبيد في كتاب الأَمْوَالِ، عق وخيثمة بن سليمان الطرابلسي في فضائل الصحابة، طب، كر، ص، وقال: إِنَّه حديث حسن إِلاَّ أَنَّهُ ليس فيه شيءٌ عن النبي.

اين روايت را ابوعبيد در كتاب الأموال، عقيلى، طرابلسى در فضائل الصحابه، طبرانى در معجم الكبير، ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و سعيد بن منصور در سنن خود نقل كرده‌اند و سعيد بن منصور گفته: اين حديث «حسن» است؛ مگر اين كه در آن سخنى از رسول خدا نيست.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 101 و ج 17، ص 48؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ) مسند فاطمه، ص34 و 35، ناشر: مؤسسة الكتب الثقافية ـ بيروت، الطبعة‌ الأولي.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 5، ص 252، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

طبق آن چه سيوطى و متّقى هندى در مقدّمه كتابشان گفته‌اند، مقصود از (ص) سعيد بن منصور در سنن او است؛ چنانچه مى‌گويد:

 (ص) لسعيد ابن منصور في سننه.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الشمائل الشريفة، ج 1، ص 16، تحقيق: حسن بن عبيد باحبيشي، ناشر: دار طائر العلم للنشر والتوزيع؛

القاسمي، محمد جمال الدين (متوفاي1332هـ)، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ج 1، ص 244، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1399هـ - 1979م؛

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 1، ص 15، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1419هـ - 1998م.

شرح حال سعيد بن منصور

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

سعيد بن منصور. ابن شعبة الحافظ الإمام شيخ الحرم... وكان ثقة صادقا من أوعية العلم... وقال أبو حاتم الرازي هو ثقة من المتقنين الأثبات ممن جمع وصنف.

سعيد بن منصور، حافظ و امام و شيخ حرم بود... وى فردى دانشمند، مورد اعتماد و راست‌گو بود، ابوحاتم رازى او را مورد اعتماد و از نويسندگان و مؤلّفان قوى معرّفى كرده است.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 586، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

و در تذكرة‌ الحفاظ مى‌گويد:

سعيد بن منصور بن شعبة الحافظ الإمام الحجة... .

سعيد بن منصور، حافظ ، امام و حجت بود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 416، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى.

اعتراف شخصى مانند سعيد بن منصور در قرن سوم هجرى و تعبير او از اين روايت به «حسن»، نشان‌دهنده اين است كه اين روايت در قرون نخستين اسلامى مطرح و مورد قبول دانشمندان اهل سنت بوده است.

2 . تحسين ضياء المقدسى (متوفاى 643 هـ)

مقدسى حنبلي، از مشاهير قرن هفتم هجرى و از بزرگان علم حديث اهل سنت، اين روايت را «حسن» دانسته، مى‌گويد:

قلت وهذا حديث حسن عن أبي بكر إلا أنه ليس فيه شيء من قول النبي (ص).

اين روايت از ابوبكر «حسن» است؛ گرچه در آن سخنى از رسول خدا (ص) نيست.

المقدسي الحنبلي، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفاي643هـ)، الأحاديث المختارة، ج 1، ص 90، تحقيق عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، ناشر: مكتبة النهضة الحديثة - مكة المكرمة، الطبعة: الأولى، 1410هـ.

شرح حال مقدسى حنبلى

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

الضياء الإمام العالم الحافظ الحجة محدث الشام شيخ السنة ضياء الدين أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد... الحنبلي صاحب التصانيف النافعة... وحصل أصولا كثيرة ونسخ وصنف وصحح ولين وجرح وعدل وكان المرجوع إليه في هذا الشأن.

قال تلميذه عمر بن الحاجب: شيخنا أبو عبد الله شيخ وقته ونسيج وحده علما وحفظا وثقة ودينا من العلماء الربانيين وهو أكبر من أن يدل عليه مثلي كان شديد التحري في الرواية مجتهدا في العبادة كثير الذكر منقطعا متواضعا سهل العارية.

رأيت جماعة من المحدثين ذكروه فأطنبوا في حقه ومدحوه بالحفظ والزهد سألت الزكي البرزالي عنه فقال: ثقة جبل حافظ دين قال بن النجار: حافظ متقن حجة عالم بالرجال ورع تقي ما رأيت مثله في نزاهته وعفته وحسن طريقته وقال الشرف بن النابلسي: ما رأيت مثل شيخنا الضياء.

ضياء مقدسى، پيشواى حافظ، دانشمند و محدّث اهل شام، استاد حديث، صاحب آثار مفيد بود... دو بار به اصفهان رفت و از آن جا بهره‌هاى فراوانى برد كه قابل وصف نيست؛ از جمله نسخه‌بردارى تأليف و تصحيح و جرح و تعديل راويان و مصنّفان كه مرجع ديگران نيز بود، از آثار و بركات حضورش در اين شهر بود.

عمر بن حاجب، شاگرد مقدسى در باره وى گفته است: استاد ما ابوعبدالله يگانه روزگار و تنها دانشمند زمانش از نظر عمل و دين بود، مورد اعتماد و از دانشمندان بنام به شمار مى‌رفت، من كوچك‌تر از آن هستم كه در باره او سخن بگويم، او روايت شناس، در راز و نياز با خداوند پرتلاش و از دنيا بريده بود و اهل تواضع و فروتنى بود.

گروهى از محدّثان و راويان را ديدم كه در حقّ وى زياد سخن مى‌گفتند و با الفاظى مانند: حافظ و زاهد او را وصف مى‌كردند، از زكى برزانى در باره وى پرسيدم، گفت: مقدسى مورد اعتماد، حافظ و دين‌دار بود، ابن نجار او را با وصف حافط، حجّت، آگاه به علم رجال، اهل ورع و تقواى كه مانند او نديدم، مى‌ستايد. و شرف نابلسى در حق وى گفته است: مانند استادم ضياء مقدسى كسى را نديدم.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1405، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى.

همين مطالب را ابن رجب حنبلى ، جلال الدين سيوطى و عكرى حنبلى نقل كرده‌اند.

إبن رجب الحنبلي، عبد الرحمن بن أحمد (متوفاي795هـ)، ذيل طبقات الحنابلة، ج 1، ص 279.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، طبقات الحفاظ، ج 1، ص 497، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

العكري الحنبلي، عبد الحي بن أحمد بن محمد (متوفاي1089هـ)، شذرات الذهب في أخبار من ذهب، ج 5، ص 225، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير - دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

با تعريف و تمجيدى كه بزرگان اهل سنت از مقدسى كرده‌اند، براى اعتبار روايت كفايت مى‌كند.

پاسخ سوم: صحت سند روايت

در اين بخش ابتدا به بررسى سند روايت پرداخته و سپس سخنان عبد الرحمن دمشقيه و ديگر همفكران او را كه در تضعيف روايت به دليل «منكر الحديث بودن عُلوان» استناد كرده‌اند بررسى و ثابت مى‌كنيم كه اولاً: وثاقت عُلوان ثابت است؛‌ ثانياً: نسبت «منكر الحديث» به وى صحت ندارد؛ ثالثاً: بر فرض صحت اين انتساب، منكر الحديث بودن علوان ضررى به اعتبار روايت وارد نمى‌سازد.

حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله الأزدى (متوفاى 248 يا 251هـ)، صاحب كتاب الأموال. ابن حجر در باره او مى‌گويد:

حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله الأزدي أبو أحمد بن زنجويه وهو لقب أبيه ثقة ثبت له تصانيف.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 182، رقم: 1558.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمى (متوفاى 219هـ)، از روات بخارى، نسائى و ابن ماجه.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمي مولاهم أبو يحيى المصري صدوق.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 384، رقم4480.

الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي (متوفاى175هـ) ، از روات بخارى ، مسلم و …

الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي أبو الحارث المصري ثقة ثبت فقيه إمام مشهور.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 464، رقم: 5684.

علوان بن داوود ، به صورت تفصيلى بررسى خواهد شد

صالح بن كيسان (متوفاى بعد از 130 يا 140 هـ) ، از روات صحيح بخارى ، مسلم و…

صالح بن كيسان المدني أبو محمد أو أبو الحارث مؤدب ولد عمر بن عبد العزيز ثقة ثبت فقيه.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 273، رقم: 2884.

حميد بن عبد الرحمن بن عوف (متوفاى 105هـ)، از روايت صحيح بخاري و مسلم.

حميد بن عبد الرحمن بن عوف الزهري المدني ثقة.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 182، رقم: 1552.

عبد الرحمن بن عوف. صحابي

آيا عُلْوَانَ بن داوود، منكر الحديث است؟

تنها اشكال سندى كه به اين روايت وارد كرده‌اند،‌ اين است كه علوان بن داوود، منكر الحديث است. ذهبى و ابن حجر عسقلانى پس از نقل روايت اقرار ابوبكر مى‌گويند:

قال البخاري: عُلْوَانُ بن دَاوُد، ويقال ابن صالح. منكر الحديث.

بخارى گفته: علوان بن داوود منكر الحديث است.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 135، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) لسان الميزان، ج 4، ص 189، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

اين سخن اشكالات متعددى دارد كه به آن‌ها مى‌پردازيم.

1. توثيق عُلوان توسط ابن حبان

ابن حبّان ، از دانشمندان مشهور علم رجال اهل سنت، علوان بن داوود را در كتاب «الثقات» ذكر كرده است :

عُلْوان بن داود البِجِلّي من أهل الكوفة يروي عن مالك بن مِغْوَل روى عنه عمر بن عثمان الحِمْصي.

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفاي354 هـ)، الثقات، ج 8، ص 526، رقم: 14829، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

و اين دليل بر وثاقت او است

آيا ابن حبان تساهل در توثيق داشت؟

ممكن است كسى اشكال كند كه ابن حبان از متساهلين بوده است يعنى دقت لازم را در توثيق راويان به خرج نداده و به آسانى نسبت به توثيق آنان نظر مى‌داده.

با توجه به قرائن و شواهد موجود، چنين مطلبى صحّت ندارد و بلكه بزرگان اهل سنت، عكس آن را قائل هستند و او را سخت‌گير در امور وثاقت مى‌دانند.

الف: توثيقات ابن حبان مورد تأييد مزى و ابن حجر است

شعيب ارنؤوط، محقق كتاب صحيح ابن حبان پس از نقل كلام ذهبى در اقسام عالمان رجال مى‌نويسد‌:

من هنا برزت أهمية توثيق ابن حبان، ولأهميتها فقد اعتمد الحافظ المزي على كتاب «الثقات» له، والتزم في «تهذيب الكمال» إذا كان الراوي ممن له ذكر في «الثقات» أن يقول: ذكره ابن حبان في «الثقات».

وتابعه الحافظ ابن حجر في «تهذيب التهذيب». ولكن بعضهم، مع هذا، نسب ابن حبان إلى التساهل، فقال: وهو واسع الخطو في باب التوثيق، يوثّق كثيراً ممن يستحق الجرح.

 به همين جهت توثيقات ابن حبان اهميتش را نشان مى‌دهد، حافظ مزى بر كتاب ثقات او اعتماد كرده است و بناى او در كتاب تهذيب الكمال اين است كه اگر يك راوى نامش در كتاب ثقات ابن حبان ذكر شده باشد، به همين خاطر او را  توثيق مى‌كند.

ابن حجر در تهذيب التهذيب از مزى پيروى كرده و همين اعتقاد را دارد؛‌ ولى برخى ابن حبان را به سهل انگارى نسبت داده و گفته‌اند: ابن حبان در توثيقاتش وسعت نظر دارد؛ زيرا افراد زيادى را توثيق كرده است كه استحقاق جرح و ذم را دارند.

رك: مقدمة ابن الصلاح، ص22، طبعة الدكتور نور الدين عتر .

ب: ذهبى، ابن حبان را سرچشمه شناخت ثقات مى‌داند

ذهبى در كتاب الموقظة مى‌گويد:

ويَنْبُوعُ معرفة الثقات: تاريخُ البخاريِّ، وابنِ أبي حاتم، وابنِ حِبَّان، وكتابُ تهذيب الكمال.

 کتاب‌هاى تاريخ بخارى، ابن أبى‌حاتم، ابن حبان و كتاب تهذيب الكمال، منبع و سر چشمه شناخت افراد مورد اطمينان مى‌باشند.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، الموقظة في علم مصطلح الحديث، ج 1، ص 18، طبق برنامه المكتبة الشاملة.

اين سخن ذهبى نشان‌دهنده جايگاه رفيع ابن حبان است كه در حقيقت مى‌خواهد بگويد: اگر مى‌خواهيد افراد ضعيف را از ثقه تشخيص دهيد، من شما را راهنمايى مى‌كنم كه به كسانى همچون ابن حبان مراجعه كنيد؛ چرا كه او منبع شناخت ثقات است.

ج: سيوطى تساهل ابن حبان را صحيح نمى‌داند

سيوطى نيز در تدريب الراوى به نقل از ابن حازم، در پاسخ اين مطلب كه ابن حبان از متساهلين است، مى‌گويد:

وما ذكر من تساهل ابن حبان ليس بصحيح؛ فإن غايته أنه يسمي الحسن صحيحاً فإن كانت نسبته إلى التساهل باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الاصطلاح وإن كانت باعتبار خفة شروطه فإنه يخرج في الصحيح ما كان راويه ثقة غير مدلس.

 آنچه که در باره تساهل ابن حبان گفته شده است، درست نيست؛ زيرا نهايت چيزى که گفته شده آن است که وى روايت حسن را صحيح مى‌داند؛ پس اگر مقصود از تساهل وى اين باشد که در کتاب او روايات حسن وجود دارد، اين تنها اشکال در اصطلاح ابن حبان است ( و نه به خود وى ) و اگر اشکال به جهت سبک گرفتن شرائط صحت روايت باشد؛ بازهم بر او ايرادى نيست؛ زيرا او در کتاب صحيح خويش از راويان مورد اطمينان غير مدلس روايت کرده است.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج 1، ص 108، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة - الرياض.

د: سخاوى، تساهل ابن حبان را رد مى‌كند

شمس الدين سخاوى، مى‌نويسد‌:

مع أن شيخنا (ابن حجر) قد نازع في نسبته (ابن حبان) إلى التساهل من هذه الحيثية وعبارته إن كانت باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الإصطلاح؛ لأنه يسميه صحيحا.

استاد ما ابن حجر نسبت سهل انگارى در وثاقت راويان را به ابن حبان مردود مى‌داند و مى‌گويد: اگر در كتاب وى از وصف به «حَسَن» فراوان ديده مى‌شود، ‌اين در حقيقت نوعى اختلاف در كاربرد اصطلاحات است كه او آن را صحيح ناميده است.

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص 36، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

همين مطلب را عبد الحى لكنوى در الرفع و التكميل و محمد جمال الدين قاسمى در قواعد التحديث نقل كرده‌اند.

اللكنوي الهندي، أبو الحسنات محمد عبد الحي (متوفاي1304هـ)، الرفع والتكميل في الجرح والتعديل، ج 1، ص 338، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثالثة، 1407هـ.

القاسمي، محمد جمال الدين (متوفاي1332 هـ)، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ج 1، ص 250، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1399هـ - 1979م.

هـ: علماى اهل سنت ابن حبان را از متشددين مى‌شمارند

1. شمس الدين ذهبي

بر خلاف ادعاى شهرت ابن حبان به سهل‌انگاري در توثيق، ذهبى نظر ديگرى دارد و در كتاب ميزان الإعتدال در باره او مى‌گويد:

ابن حبان ربما قصب (جرح) الثقة حتي كأنه لا يدري ما يخرج من رأسه.

 ابن حبان، فرد مورد اعتماد را آن چنان تضعيف مى‌كند كه انگار متوجه نيست كه از كله‌اش چه چيزهايى خارج مى‌شود، و نمى‌فهمد که چه مى‌گويد.!!!

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 441، ترجمه افلج بن يزيد، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

2. لكنوى الهندي

ابوالحسنات لكنوي در الرفع و التكميل مى‌نويسد:

وقد نسب بعضهم التساهل إلى ابن حبان وقالوا هو واسع الخطو في باب التوثيق، يوثّق كثيراً ممّن يستحق الجرح وهو قول ضعيف.

فإنّك قد عرفت سابقاً أنّ ابن حبان معدود ممن له تعنت وإسراف في جرح الرجال ومن هذا حاله لا يمكن أن يكون متساهلاً في تعديل الرجال وإنّما يقع التعارض كثيراً بين توثيقه وبين جرح غيره لكفاية ما لا يكفي في التوثيق عند غيره عنده.

 بعضى ابن حبان را به سهل انگارى متهم نموده و گفته‌اند: وى در باب توثيق افراد وسعت نظر دارد؛ زيرا افراد زيادى را مدح و توثيق كرده است كه مستحق ذم و جرح مى‌باشند؛‌ ولى اين سخن بى اساس و ضعيف است؛ زيرا پيش از اين گفتيم كه ابن حبان از افرادى است كه در ذم و جرح افراد، زياده روى كرده است؛ پس كسى كه حالش اين گونه باشد، امكان ندارد كه در نسبت دادن عدالت به افراد، سهل انگارى كند. آرى، بين توثيقات او و جرح ديگران تعارض وجود دارد؛ زيرا آن مقدار كه در توثيق نزد وى كفايت مى‌كند نزد ديگران مكفى نيست.

اللكنوي الهندي، أبو الحسنات محمد عبد الحي (متوفاي1304هـ)، الرفع والتكميل في الجرح والتعديل، ج 1، ص 335، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثالثة، 1407هـ.

3. شعيب الأرنؤوط

شعيب أرنؤوط، محقق كتاب صحيح ابن حبان در اين باره مى‌نويسد‌:

قد أشار الأئمة إلى تشدده وتعنته في الجرح.

 پيشوايان و بزرگان علم به اين مطلب اعتراف دارند كه وى در غير موثق دانستن افراد زياده روى مى‌كند.

رك: صحيح ابن حبان، ج 1، ص 36، با تحقيق شعيب الأرنؤوط.

سپس موارد متعددى از سخت‌گيرى‌هاى ابن حبان را در توثيق رجال ذكر مى‌كند.

2. استناد چنين سخنى به بخارى ثابت نيست

با تفحص در كتاب‌هاى بخارى؛ از جمله التاريخ الكبير، الكنى، التاريخ الأوسط و ضعفاء الصغير، هيچ شرح حالى از علوان بن داوود پيدا نكرديم تا به صحت نسبت «منكر الحديث» بودن علوان از ديدگاه بخارى اطمينان پيدا كنيم. نخستين كسى كه اين مطلب ذكر كرده، عقيلى در كتاب الضعفاء الكبير است كه از آدم بن موسى، از بخارى نقل كرده است:

حدثني آدم بن موسى قال سمعت البخاري قال علوان بن داود البجلي ويقال علوان بن صالح منكر الحديث.

آدم بن موسى مى‌گويد: از بخارى شنيدم كه مى‌گفت: علوان بن داوود بجلى كه به او علوان بن صالح نيز مى‌گويند، روايات وى غير قابل قبول است.

العقيلي، أبو جعفر محمد بن عمر بن موسى (متوفاي322هـ)، الضعفاء الكبير، ج 3، ص 419، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، ناشر: دار المكتبة العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ - 1984م.

اشكال اساسى اين است كه نامى از آدم بن موسى ناقل سخن بخارى، در هيچ يك از كتاب‌‌هاى رجالى اهل سنت نيامده است و در حقيقت مجهول است؛ چنانچه محمد ناصر البانى در ارواء الغليل در رد روايتى كه آدم بن موسى در سلسله سند آن وجود دارد مى‌نويسد:

لكن آدم بن موسى لم أجد له ترجمة الآن.

در باره آدم بن موسى تا كنون شرح وتوضيحى نديده ام.

الألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، إرواء الغليل، ج 5، ص 242، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

بنابراين اصل استناد چنين سخنى به بخارى قابل اثبات نيست.

2. هر منكر الحديثى ضعيف نيست

هر منكر الحديثى نمى‌تواند ضعيف باشد؛ چرا كه اين اصطلاح در باره بسيارى از راويان ثقه نيز به كار رفته است.

ذهبى و ابن حجر نيز در جاى ديگر كه تقويت راوى به نفع آن‌ها بوده، تصريح كرده‌‌اند كه هر منكر الحديثى، ضعيف نيست.

ذهبى در ميزان الإعتدال در ترجمه احمد بن عتاب المروزى مى‌گويد:

ما كل من روي المناكير يضعّف.

 هر کسى که روايت منکر نقل کند، نبايد تضعيف ‌شود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 259، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان در ترجمه حسين بن فضل البجلى مى‌گويد:

فلو كان كل من روى شيئاً منكراً استحق أن يذكر في الضعفاء، لما سلم من المحدثين أحد.

 اگر بنا باشد هر کسى که روايت منکرى را نقل کرده است ضعيف بدانيم و نام او را در رديف ضعفا بياوريم، هيچ يک از محدثان و راويان سالم نخواهند ماند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) لسان الميزان، ج 2، ص 307، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

حال بايد از ذهبى و ابن حجر پرسيد كه دليل اين برخورد دوگانه چيست؟! آيا جز تعصب و دفاع جانبدارانه از خلفا، مى‌توان براى آن دليل ديگرى يافت؟ و اتفاقا تنها روايتى كه او نقل كرده و از ديدگاه عالمان سنى «منكر» شمرده شده، همين روايت است.

دار قطنى در سؤالات الحاكم مى‌نويسد:

فسليمان بن بنت شرحبيل؟ قال: ثقة. قلت: أليس عنده مناكير؟ قال: يحدث بها عن قوم ضعفاء؛ فأما هو فهو ثقة.

از حاكم نيشابورى در باره سليمان بن داود پرسيدم، پاسخ داد: او مورد اعتماد است، گفتم: مگر وى روايات منكر ن دارد؟ پاسخ داد: احاديث منكر را از راويان ضعيف نقل مى‌كند؛‌ ولى خود مورد اعتماد است.

الدارقطني البغدادي، علي بن عمر أبو الحسن (متوفاي385هـ)، سؤالات الحاكم النيسابوري، ج 1، ص 217، رقم: 339، تحقيق: د. موفق بن عبدالله بن عبدالقادر، ناشر: مكتبة المعارف - الرياض، الطبعة: الأولى، 1404هـ – 1984م.

شمس الدين سخاوى مى‌نويسد:

وقد يطلق ذلك [منكر الحديث] على الثقة إذا روى المناكير عن الضعفاء.

اگر راوى مورد اعتماد‌ روايات منكر از ضعفا نقل كند، واژه «منكر الحديث» به وي اطلاق مي‌شود.

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص 373، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

4. بخارى، از منكر الحديث، روايت نقل كرده است

در صحيح بخارى كه صحيح‌ترين كتاب اهل سنت پس از قرآن به شمار مى‌رود، از راويان متعددى نقل كرده است كه اصطلاح «منكر الحديث» در باره آنان به كار رفته است؛ به عنوان نمونه به نام چند نفر از آنان اشاره مى‌كنيم:

خالد بن مخلد

شمس الدين ذهبى در المغنى فى الضعفاء مى‌نويسد:

خالد بن مخلد القطواني من شيوخ البخاري. صدوق إن شاء الله. قال أحمد بن حنبل: له أحاديث مناكير. وقال ابن سعد: منكر الحديث مفرط التشيع. وذكره ابن عدي في الكامل فَساقَ له عشرة أحاديث منكرة. وقال الجوزجاني: كان شتّاماً معلناً بسوء مذهبه. وقال أبو حاتم: يكتب حديثه ولا يحتج به.

خالد بن مخلد قطوانى، استاد بخارى و راستگو است، احمد بن حنبل مى‌‌گويد: او احاديث منكرى دارد، ابن سعد او را منكر الحديث و شيعه افراطى ناميده است، ابن عدى در كتاب الكامل في الضعفاء ده حديث منكر از او نام مى‌برد، جوزجانى مى‌گويد: او فحاش است و مذهب باطل خود را آشكارا ترويج مى‌كرده است. ابوحاتم گفته: حديث خالد را مى‌شود نوشت و يادداشت كرد؛ ولي نمى‌شود به آن استدلال كرد.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) المغني في الضعفاء، ج 1، ص 206، تحقيق: الدكتور نور الدين عتر.

ابن حجر در تهذيب التهذيب مى‌نويسد:

(خ م كد ت س ق) البخاري ومسلم وأبي داود في مسند مالك والترمذي والنسائي وابن ماجة خالد بن مخلد القطواني أبو الهيثم البجلي مولاهم الكوفي... قال عبد الله بن أحمد عن أبيه، له أحاديث مناكير... وقال بن سعد: كان متشيعاً، منكر الحديث، مفرطا في التشيع وكتبوا عنه للضرورة.

بخارى، مسلم، ابوداوود در مسند مالك، ترمذى، نسائى وابن ماجه از خالد بن مخلد قطوانى روايت نقل كرده‌اند.

عبد الله، پسر احمد از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: خالد بن مخلد، احاديث غير قابل قبول نقل كرده است و ابن سعد گفته: خالد، گرايش به تشيع داشت و در آن افراط مى‌كرد و منكر الحديث است؛ ولى به اندازه ضرورت، احاديث وى نقل مى‌شود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 3، ص 101، رقم: 221، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

نعيم بن حماد

ابن حجر عسقلانى در ترجمه نعيم بن حماد مى‌نويسد:

وقرأت بخط الذهبي أن هذا الحديث لا أصل له ولا شاهد تفرد به نعيم وهو منكر الحديث على إمامته. قلت نعيم من شيوخ البخاري.

دست نوشته ذهبى را خواندم كه گفته بود: اين حديث ريشه ندارد و حديث ديگرى شاهد بر صحت آن نيست؛ زيرا تنها راوى آن نعيم است ، با اين كه او از پيشوايان اهل سنت محسوب مى‌شود، منكر الحديث است.

من [ابن حجر] مى‌گويم: نعيم از استادان بخارى است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الأمالي المطلقة، ج 1، ص 147، تحقيق: حمدي بن عبد المجيد بن إسماعيل السلفي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1416 هـ -1995م.

و در النكت الظراف مى‌نويسد:

قرأت بخط الذهبي: لا أصل له ولا شاهد، ونعيم بن حماد منكر الحديث مع إمامته.

براى اين حديث نه شاهدى بر صحت آن از احاديث ديگر وجود دارد و نه اساسى دارد، نعيم با آن كه پيشوا بود؛ ولى منكر الحديث است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، النكت الظراف على الأطراف، ج 10، ص 173، تحقيق: عبد الصمد شرف الدين، زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثانية، 1403 هـ - 1983 م.

محمد بن عبد الرحمن الطفاوي

مزى در شرح حال محمد بن عبد الرحمن طفاوى مى‌نويسد:

(خ د ت س): محمد بن عبد الرحمن الطفاوي، أبو المنذر البَصْرِيّ... وَقَال أبو زُرْعَة: منكر الحديث.

بخارى، ابوداوود، ترمذى و نسائى از محمد بن عبد الرحمن طفاوى روايت نقل كرده‌اند. ابوزرعه گفته: او منكر الحديث است.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 25، ص 652 ـ 653، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

مقصود از (خ) بخاري؛ (د) ابوداوود؛ (ت) ترمذى و (س) نسائى است.

ابووليد باجى (متوفاي474هـ) مى‌نويسد:

محمد بن عبد الرحمن أبو المنذر الطفاوي، البصري، أخرج البخاري في الرقاب والبيوع عن علي بن المديني وأحمد بن المقدام.

عنه عن أيوب والأعمش وهشام بن عروة قال أبو حاتم الرازي: ليس به بأس، صدوق، صالح؛ إلا أنه يهم أحيانا. وقال أبو زرعة الرازي: هو منكر الحديث.

بخارى، از محمد بن عبد الرحمن طفاوى در مبحث رقاب و بيع حديث نقل كرده است‌، ابوحاتم رازى گفته: اشكالى در وى نيست، او راستگو و صالح است، فقط بعضى وقت‌ها دچار وهم وخيال مى‌شده و اشتباه مى‌كرده. ابوزرعه او را منكر الحديث ناميده است.

الباجي، سليمان بن خلف بن سعد أبو الوليد (متوفاي474هـ)، التعديل والتجريح لمن خرج له البخاري في الجامع الصحيح، ج 2، ص 533، رقم: 533، تحقيق: د. أبو لبابة حسين، ناشر: دار اللواء للنشر والتوزيع - الرياض، الطبعة: الأولى، 1406هـ – 1986م.

حسان بن حسان البصري

ابن حجر در شرح حال حسابن حسان مى‌نويسد:

(خ: البخاري) حسان بن حسان البصري أبو علي بن أبي عباد نزيل مكة روى عن شعبة وعبد الله بن بكر... .

وعنه البخاري وأبو زرعة وعلي بن الحسن الهسنجاني... قال أبو حاتم: منكر الحديث. وقال البخاري: كان المقري يثني عليه، توفي سنة 213.

بخارى از او روايت نقل كرده.

حسان بن حسان بصرى، ساكن مكه بود و از شعبه و عبد الله بن بكير روايت نقل كرده است. بخارى، ابوزرعه و علي بن حسن هسنجانى از او روايت نقل كرده‌اند. ابوحاتم گفته: او منكر الحديث است و بخارى گفته: مقرى او را ستايش كرده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 217، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

الحسن بن بشر

ذهبى در باره حسن بن بِشْر مى‌نويسد:

(خ ت س) البخاري والترمذي والنسائي الحسن بن بشر بن سلم بن المسيب الهمداني البجلي أبو علي الكوفي روى عن أبي خيثمة الجعفي... .

وعنه البخاري وروى له الترمذي والنسائي بواسطة أبي زرعة...

وقال أحمد: أيضا روى عن زهير أشياء مناكير. وقال أبو حاتم: صدوق. وقال النسائي: ليس بالقوي. وقال: بن خراش: منكر الحديث.

بخارى، ترمذى و نسائى از او روايت نقل كرده‌اند.

حسن بن بشر همدانى، از ابوخيثمه جعفى روايت نقل كرده، و از او بخارى، و نسائى ـ با واسطه ابوزرعه ـ روايت نقل كرده‌اند. احمد گفته: حسن بن بشر از زهير روايات منكر نقل كرده است، ابوحاتم او را راستگو مى‌داند‌، نسائى گفته: قوى نيست و ابن خراش او را منكر الحديث مى‌داند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 223، رقم: 473، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

مفضل بن فضاله القتبانى المصري

ابن حجر در باره مفضل بن فضاله مى‌گويد:

وثقه يحيى بن معين وأبو زرعة والنسائي وآخرون وقال أبو حاتم وابن خراش: صدوق. وقال ابن سعد: منكر الحديث.

( قلت ) اتفق الأئمة على الاحتجاج به وجميع ماله في البخاري حديثان.

 يحيى بن معين و ابوزرعه و نسائى و ديگران او را توثيق كرده اند، ابوحاتم وابن خراش او را راستگو دانسته‌؛ ولى ابن سعد او را منكر الحديث مى‌داند.

من مى‌گويم: بزرگان از علما همه اتفاق دارند بر استدلال به روايات وى با توجه به اينكه در بخارى فقط دو حديث از وى نقل شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) هدي الساري مقدمة فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 1، ص 445، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1379هـ.

داوود بن حُصين المدني:

ابن حجر در باره داوود بن حُصين مى‌گويد:

داود بن الحصين المدني وثقه ابن معين وابن سعد والعجلي وابن إسحاق وأحمد بن صالح المصري والنسائي... وقال الساجي: منكر الحديث متهم برأي الخوارج.

ابن معين، ابن سعد، عجلى، ابن اسحاق، احمد بن صالح مصرى و نسائى او را توثيق كرده‌اند؛ ولى ساجى احاديث وى را منكر دانسته و مى‌گويد: او از خوارج بود و از عقايد آنان پيروى مى‌كرد.

با اين حال در ادامه مى‌نويسد:

(قلت) روى له البخاري حديثا واحدا.

من [ابن حجر] مى‌گويم: بخارى يك حديث از وى نقل كرده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) هدي الساري مقدمة فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 1، ص 339، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1379هـ.

اسماعيل بن عبد الله

ابن حجر عسقلانى در ترجمه اسماعيل بن عبد الله بن زراره مى‌گويد:

قلت: وقد ذكر إسماعيل بن عبد الله بن زرارة الرقي أيضا في شيوخ البخاري الحاكم وأبو إسحاق الحبال وأبو عبد الله بن مندة وأبو الوليد الباجي وابن خلفون في الكتاب المعلم برجال البخاري ومسلم وقال: قال الأزدي: منكر الحديث جداً وقد حمل عنه.

عالمان رجال؛ مانند حاكم نيشابوري، ابواسحاق حبال، ابن منده، باجى، و ابن خلدون در كتاب المعلّم برجال البخارى ومسلم، اسماعيل بن عبد الله بن زراره را در زمره استادان بخارى ذكر كرده‌اند؛ ولى ازدى مى‌گويد: او منكر الحديث است و از وى روايت نقل شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 1، ص 269، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

محمد بن إبراهيم التيمي و زيد بن أبي انيسه

زيعلى در نصب الراية مى‌نويسد:

وقد قال أحمد بن حنبل في محمد بن إبراهيم التيمي: يروي أحاديث منكرة وقد اتفق عليه البخاري ومسلم وإليه المرجع في حديث «إنّما الأعمال بالنيات» وكذلك قال في زيد بن أبي انيسة: في بعض حديثه إنكارة وهو ممن احتج به البخاري ومسلم وهما العمدة في ذلك... .

احمد بن حنبل گفته است: محمد بن ابراهيم تيمى احاديث غير قابل قبول نقل كرده است و حال آن كه بخارى و مسلم به او عقيده دارند و حديث «انما الأعمال بالنيات» به او برمى‌گردد.

همچنين احمد بن حنبل در باره زيد بن أنيسه گفته است: در برخى از احاديث او منكراتى وجود دارد؛ ولى بخارى و مسلم به روايت او اعتماد كرده‌اند. و همين اعتماد بخاري و مسلم اساس صحت روايت او است.

الزيلعي، عبدالله بن يوسف أبو محمد الحنفي (متوفاي762هـ)، نصب الراية لأحاديث الهداية، ج 1، ص 179، تحقيق: محمد يوسف البنوري، ناشر: دار الحديث - مصر – 1357هـ.

تحريف روايت، توسط اهل سنت

جالب اين است كه برخى از عالمان اهل سنت، به خاطر حفظ آبروى ابوبكر، روايت را تحريف مى‌كنند. ابوعبيد قاسم بن سلام در كتاب الأموال و بكرى اندلسى در كتاب معجم ما استعجم مى‌نويسند:

أما إني ما آسي إلا على ثلاث فعلتهن وثلاث لم أفعلهن وثلاث لم أسأل عنهن رسول الله (ص) وددت أني لم أفعل كذا لخلة ذكرها.

قال أبو عبيد: لا أريد ذكرها.

آگاه باشيد که من بر سه چيز که انجام دادم غصه مى‌خورم و سه چيز که انجام نداده‌ام و سه چيز که دوست داشتم آن را از رسول خدا مى‌پرسيدم.

دوست داشتم که من فلان کار را نمى‌کردم!!! آن‌گاه موارد آن را ذكر كرده .ابوعبيده مى‌گويد: من نمى‌خواهم بگويم ابوبکر چه گفت... .

أبو عبيد القاسم بن سلام (متوفاي224هـ )، كتاب الأموال، ج 1، ص 174، ناشر: دار الفكر. - بيروت. تحقيق: خليل محمد هراس، 1408هـ - 1988م؛

البكري الأندلسي، عبد الله بن عبد العزيز أبو عبيد (متوفاي487هـ)، معجم ما استعجم من أسماء البلاد والمواضع، ج 3، ص 1076 ـ 1077، تحقيق: مصطفى السقا، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1403هـ.

و حاكم نيشابورى به صورت كامل بحث هجوم به خانه صديقه شهيده را از روايت حذف كرده تا خيال همه راحت شود و اصلا نيازى به بحث‌هاى رجالى نباشد:

أخبرنا الحسين بن الحسن بن أيوب أنبأ علي بن عبد العزيز ثنا أبو عبيد حدثني سعيد بن عفير حدثني علوان بن داود عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبيه قال دخلت على أبي بكر الصديق رضي الله عنه في مرضه الذي مات فيه أعوده فسمعته يقول وددت أني سألت النبي صلي الله عليه وسلم عن ميراث العمة والخالة فإن في نفسي منها حاجة.

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 381، ح7999، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

سند اين روايت همان سندى است كه از مصادر ديگر نقل شد و قضيه ملاقات عبد الرحمن بن عوف نيز همانند روايات گذشته مربوط به آخرين روزهاى حيات ابوبكر است؛ ولي متأسفانه دست امانت‌دار ناقلين تاريخ متن روايت را كاملا تحريف كرده تا كوچكترين اهانت و طعنى به جناب خليفه صورت نپذيرد.

اين تحريفات بهترين دليل بر صحت آن است؛ چرا كه اگر روايت ضعيف بود، نيازى به تحريف نبود و مى‌توانيستند به جاى دستبردن به روايت، ضعف آن را گوشزد كنند.

نتيجه

تنها اشكالى كه به اين روايت شده، منكر الحديث بودن عُلوان بن داوود بود، اين اشكال مردود است؛ چرا كه اولاً: برخى از بزرگان اهل سنت، روايت را تصحيح كرده‌اند؛ ثانياً: ابن حبان شافعى كه به اعتقاد برخى از بزرگان اهل سنت از متشددين در توثيق است، علوان بن داوود را توثيق كرده؛ ثالثاً: منكر الحديث بودن علوان بن داوود قابل اثبات نيست، رابعاً: بر فرض صحت اين مطلب، ضررى به صحت روايت نمى‌زند؛ چرا كه تعبير «منكر الحديث» در باره بسيارى از ثقات و حتى راويان كتاب بخارى نيز به كار برده شده است. در نتيجه روايت از نظر سندى هيچ مشكلى ندارد.

گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 22:47  توسط حسین آفرند  | 

مناظره دكتر تيجاني و دانشمند تونسي (سني)


دكتر محمّد سماوی تیجانی پس از آنكه با تحقیق و آگاهی كامل، شیعه شد، می‌گوید: با یكی از دانشمندان اهل تسنّن در كشور تونس به گفتگو پرداختیم،‌در این گفتگو و مناظره به او چنین گفتم:
آیا شما حدیث غدیر را قبول دارید؟(كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ در صحرای غدیر در حضور بیش از صد هزار نفر مسلمان، فرمود: «مَنْ‌كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ : كسی كه من مولاو رهبر او هستم،‌علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ مولاو رهبر او است».
دانشمند تونسی: آری قبول داریم،‌حدیث صحیح می‌باشد، من در مورد قرآن،‌تفسیری نوشته‌ام، اتّفاقاً (به مناسبت آیه 67 مائده) حدیث غدیر را مطرح كرده‌ام، و به صحّت آن اعتراف نموده‌ام.
آنگاه تفسیرش را به من داد، و همان‌جا را كه حدیث غدیر را ذكر كرده بود، به من نشان داد، دیدم در آن كتاب بعد از ذكر حدیث غدیر چنین نوشته است:

«شیعیان معتقدند كه این حدیث (غدیر) به روشنی صراحت بر صحّت خلافت سیّد ما علی ‌(كَرَّمَ اللّهُ وَجْهَهُ) به‌جای پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ دارد، ولی این عقیده (یعنی دلالت این حدیث بر خلافت علی علیه السّلام) از نظر اهل تسنّن،‌باطل است،‌زیرا با خلافت آقای ما ابوبكر صدیق و آقای ما عمر فاروق و آقای ما عثمان صاحب دونور (دو همسر كه هر دو دختران پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ بودند) منافات دارد، پس لازم است كه از ظاهر صراحت حدیث دست برداریم و آن را تأویل كنیم (یعنی به گونه‌دیگر معنی كنیم و بگوئیم منظور از «مَوْلی» (رهبر نیست بلكه به معنی) دوست و یاور می‌باشد، چنان‌كه چنین لفظ در قرآن به معنای دوست و یاور آمده است، و خلفای راشدین (ابوبكر و عمر و عثمان) و اصحاب بزرگ پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ نیز از این لفظ (مولی) چنین فهمیده‌اند،‌سپس تابعین و علمای مسلمین،‌همین مطلب را پیروی نموده و پذیرفته‌اند، بنابراین اعتباری به عقیده شیعیان نیست...»
دكتر سماوی: آیا اصل ماجرای غدیر خُم، در تاریخ رخ داده است یا نه؟
دانشمند تونسی:‌آری، اگر رخ نمی‌داد علماء و محدّثان،‌آن را نقل نمی‌كردند.[1].

دكتر سماوی:آیا شایسته است كه رسول خداـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ بیش از صد هزار نفر از اصحاب خود را (پس از سفر حجّ) ـ با این‌كه در میان آن‌ها زنان و سالخوردگان بودند ـ در صحرای بسیار داغ در برابر تابش سوزان خورشید،‌نگهدارد و برای آن‌ها خطبه طولانی بخواند، فقط برای این‌كه به آن‌ها بگوید: «علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است؟»،‌آیا چنین تأویل و توجیهی را برای دست برداشتن از ظاهر و صریح حدیث غدیر، می‌پسندید؟
دانشمند تونسی:بعضی از اصحاب،‌از ناحیه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ (در جنگها) صدمه دیده بودند،‌و بعضی كینه و عداوت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را در دل داشتند،‌پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ با مطرح كردن ماجرای غدیر خواست كینه آنها را نابود سازد و به آن‌ها تفهیم كند كه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است، تا آن‌ها علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را دوست بدارند و با او دشمنی نكنند.[2]
دكتر سماوی: مطرح كردن مسأله دوستی علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ اقتضا نمی‌كند كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ آن‌همه جمعّیت را در بیابان داغ نگه‌دارد، و نماز جماعت بخواند و سپس خطبه طولانی ایراد نماید، و در فرازهای خطبه مطالبی بگوید كه مناسب با مقام رهبری برای علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است نه موضوع دوستی و یاوری علی!
مثلاً یكی از فرازهای خطبه این است كه پیامبر ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ در آغاز خطبه به حاضران رو كرد و فرمود:‌«اَلَسْتَ اَوْلی بِكُمْ مِن اَنْفُسِكُمْ : آیا من از جان شما به شما اَوْلَویّت ندارم؟». حاضران اقرار كردند كه: «آری چنین اولَویّتی داری»: واژه «اولی» معنی واژه «مولی» را كه در حدیث غدیر آمده، توضیح می‌دهد كه منظور مقام رهبری است.
وانگهی اگر آنچه شما می‌گوئید را ملاك قرار دهیم، برای پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ ممكن بود كه دشمنان علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و آنان را كه كینه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را در دل داشتند، احضار كند و به آن‌ها بفرماید: «علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است» و غائله تمام می‌شد، بی آن‌كه آن‌همه جمعیّت را در بیابان داغ خسته و كوفته، مدّتی طولانی نگه دارد، انسان خردمند هرگز نمی‌پذیرد كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ به خاطر بیان این‌كه: علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شماست بیش از صد هزار نفر را در بیابان خشك و سوزان نگه‌دارد.

از این‌رو خود ابوبكر و عمر نیز از واژه «مولی» مسأله رهبری امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را فهمیدند، و در همان صحرای غدیر نزد علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ آمده و به او چنین تبریك گفتند:
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ یَابْنَ اَبِی طالِبٍ اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَهٍ : به به به تو ای پسر ابوطالب كه مولای من و مولای هر مرد و زن مسلمان شدی»، كه به حدیث تبریك و تهنیت معروف است، و این حدیث را دانشمندان بزرگ اهل تسنّن و شیعه نقل كرده‌اند».[3]
اینك می‌پرسیم كه آیا یك دوستی ساده، جای این را دارد كه عمر و ابوبكر به علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ با تعبیر فوق، تبریك بگویند، و یا پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ بعد از خطبه اعلام كند كه ای مسلمانان!
«سَلِّمُوا عَلَیْهِ بِاِمْرَهِ الْمُؤْمِنینَ : بر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ به عنوان رئیس مؤمنان، سلام كنید»
به علاوه، پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ ماجرای غدیر را بعد از نزول آیه 67 سوره مائده عنوان كرد كه در آن آیه می‌خوانیم:
«ای پیامبر! آن‌چه از طرف پروردگارت برتو نازل شده‌است به مردم ابلاغ كن و اگر نكنی رسالت خدا را انجام نداده‌‌ای»
آیا مسأله دوستی، آنقدر در سطح بالا بود كه اگر پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ آن را مطرح نمی‌كرد، اصلاً رسالتش را ابلاغ ننموده بود؟!

دانشمند تونسی:پس چرا بعد از رحلت پیامبرـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ مسلمانان و خلفا با علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ بیعت نكردند؟ آیا گناه كردندو با فرمان رسول خدا مخالفت نمودند، «اَسْتَغْفِرُ اللّهَ» از این سخن!
دكتر سماوی:وقتی كه خود علمای اهل تسنّن در كتاب‌های خود گواهی می‌دهند كه اصحاب رسول خدا‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ چند دسته بودند، بعضی با اوامر پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ در عصر خودش، مخالفت نمودند[4]، بنابراین جای تعجّب نیست كه بعد از رحلت رسول خدا‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ با آن حضرت مخالفت نموده باشند، وقتی كه (مطابق نقل شیعه و سنّی) اغلب مسلمین در مورد این كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ ، ‌نوجوانی به نام «اُسامه بن زید» را فرمانده لشگر كرد، به خاطر این كه سنّ كم داشت، ایراد نمودند ‌ـ ‌با این‌كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ او را امیر لشگر برای جنگ محدود، برای مدّت كوتاه نمود ‌ـ چگونه مقام رهبری مطلق علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را كه سنّش از دیگران كمتر بود‌(حدود 33 سال داشت) برای تمام مدّت عمرش می‌پذیرند، و تو خود قبلاً اقرار كردی كه بعضی از اصحاب، نسبت به علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ كینه و عداوت داشتند‌(پس چنین نبود كه همه اصحاب قلب صاف داشته باشند).

دانشمند تونسی:اگر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ می‌دانست كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ او را خلیفه خود قرار داده است، بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ سكوت نمی‌كرد، بلكه با آن شجاعت و صلابت بی‌نظیری كه داشت، از حقّ خود دفاع می‌نمود.
دكتر سماوی: آقای من‌! این بحث، بحث دیگری است، كه نمی‌خواهم وارد آن شوم، وقتی كه تو حدیث صریح را تأویل می‌كنی، با بحث درباره سكوت امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ چگونه قانع می‌شوی؟!
دانشمند تونسی لبخندی زد و گفت: «سوگند به خدا من از كسانی هستم كه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را برتر از دیگران می‌دانم، اگر كار در دست من بود هیچ كس را بر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ مقدّم نمی‌داشتم، زیرا او «مَدینه العلم و اسدالله الغالب» (شهر علم نبوّت و شیر پیروز خدا) است، ولی خدا چنین خواسته، بعضی را مقدّم می‌دارد و بعضی را تأخیر می اندازد، درباره مشیّت (و قضا و قدر) الهی چه بگویم؟» من نیز لبخندی زدم و گفتم: بحث «قضا و قدر» نیز موضوع دیگری است و ربطی به بحث ما ندارد.
دانشمند تونسی: «من بر عقیده خود باقی هستم و آن را تغییر نخواهم داد».
آری به این ترتیب، از موضوعی به موضوع دیگر می‌پرید، بی‌آنكه موضوع اوّل كامل شود، و این خود دلیل درماندگی او، و آنان است كه در برابر استدلال طفره می‌روند...[5]

[1] . مدارك و اسناد این حدیث در كتب اهل تسنّن به طور مشروح آمده، به جلد اوّل الغدیر مراجعه شود.
[2] . در این‌جا باید به این دانشمند تونسی گفت: اگر بنا است علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را دوست بدارتد، یكی از طرق دوستی این است كه سخن علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را بپذیرند و با پذیرش سخن او، او را خشنود سازند، در حالی كه آن حضرت بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ ادّعای خلافت كرد، سخنش را رد كردند و با اجبار او را برای بیعت بردند، یارانش را سرزنش كرده و بعصی از آن‌ها (مثل سلمان) را كتك زدند.
[3] . مسند احمدبن حنبل، ج 4، ص 281 ـ علاّمه امینی در كتاب الغدیر،‌جلد اوّل، این حدیث را از شصت نفر از علمای اهل سنّت نقل كرده است.
[4]. صحیح بخاری و صحیح مسلم، مخالفت بعضی از اصحاب با پیامبر‌‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ را در ماجرای«صلح حُدَیْبِیَّه» و فاجعه روز پنجشنبه كه عمر گفت: پیامبر‌ـ‌صلّی‌اللّه علیه وآله‌ـ هذیان می‌گوید و ... ذكر نموده‌اند.
[5] . مع الصّادقین، دكتر محمد تیجانی، ص 58 با تلخیص و تكمیل.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 23:12  توسط حسین آفرند  | 
مذاهب اهل سنت چهار گروه اصلی دارند شافعی و مالکی و حنفی و حنبلی.

اما مذاهب غیر معروفی هم هستند که گسترش پیدا نکردند و آنها عبارتند از:

۱:مذهب عمربن عبدالعزیز             ۲:مذهب شعبی

۳:مذهب حسن بصری                  ۴:مذهب اعمش

۵:مذهب اوزاعی                         ۶:مذهب سفیان ثوری

۷:مذهب لیث                              ۸:مذهب سفیان بن عیینه

۹:مذهب اسحاق                         ۱۰:مذهب ابوثور

۱۱:مذهب داود ظاهری                 ۱۲:مذهب محمد بن جریر

اما آن چهار مذهب که باقی ماندند و هنوز هم بسیاری هستند که از آن تبعیت میکنند عبارتند از:

مذهب حنفی و مذهب شافعی و مذهب مالکی و مذهب حنبلی که توضیحاتی درباره آن می دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 23:5  توسط حسین آفرند  | 

در عربستان آثار یکتاپرستی و وحدت تخریب شده در عوض آثار شیطان پرستی و فراماسون ساخته میشود برای مثال:

1:ستون رمی جمرات که توسط حاجیان سنگباران میشد توسط آنان خراب شد در حالی که دارای ویژگی های خاصی بود ولی حالا تبدیل به دیوار ساده ای شده است که طراح این دیوار معماری صهیونیست به نام نورمن فاستر میباشد.

2:در کنار مسجد الحرام دو برج که 72 طبقه است قرار دارد این برج ها که معروف به ابراج البیت است مانند بال خفاشی دور یک برج بزرگ است که بالای آن ساعت است و آن ساعت 6برابر ساعت بیگ بن لندن است و مانند این است که خفاشی که نماد شیطان پرستی است دور کعبه را فرا گرفته است.

هم چنین 72 نماد فرهنگ فراماسونر است که نشان قدرت است و آن را به 72 یار حضرت سلیمان(ع) که جنی بودند تشبیه کرده.

هم چنین افتتاح آن 21 دسامبر 2012 بود که سال شروع جهانی و آغاز نظم نوین جهان از منظر شیطان پرستان است.

بی احترامی های خیلی زیادی از طرف مسؤولان کعبه صورت میگیرد مثلا آنها میمون ها را در اطراف غار حرا رها کرده اند.حتی این میمون ها برای زایران مزاحمت هایی را ایجاد میکنند وسایل را میدزدند و... از طرفی مکان های مقدس را خراب میکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:35  توسط حسین آفرند  | 

دو کتاب صحیحین را صحیح ترین کتاب پس از قرآن میگویند(مقدمة ابن الصلاح ج1 ص18). هم چنین اگر کسی این روایات را بررسی کند بدعت و حرام است چون گفته شده هر راوی در کتاب بخاری و مسلم از او روایت شده از پل وثوق اعتبار عبور کرده است.

ابن تیمیه حرانی میگوید علمای علم حدیث قریب به اتفاق قبول دارند بر صحت بخاری و مسلم و اجماع دارند و برایشان علم قطعی است که سخنان درون آن سخنان رسول خدا است(فتاوی ابن تیمیه).

فرزند بخاری گوید ابوزید مرزوی نقل میکند که پیامبر بین رکن و مقام به خوابم آمد و فرمودند تو که کتاب شافعی را می خوانی چرا کتاب مارا نمی خوانی که بخاری باشد؟!!(هدی الساری مقدمة فتح الباری ج1 ص 489).

گفته شده که کتاب بخاری در هر کشتی باشد آن کشتی غرق نمیشود(همان ج1 ص13).

هم چنین به آن اخ القرآن نیز می گوین و هر ساله آن را ختم میکنند!!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:25  توسط حسین آفرند  | 
پرسیدند که آیا اختلاف شیعه و سنی فقط در قبول داشتن امام علی(ع) است یا اختلاف دیگری هم دارند؟

جواب: هم شیعه هم سنی امام علی(ع) را قبول دارند اهل سنت به عنوان فرد مومن و خوب و شیعه به عنوان امام.

نقطه اختلاف اصلی آنها این است که اهل سنت امامت را به عنوان رکن از ارکان دین قبول ندارند ولی شیعه قبول دارد و امام علی(ع) اولین آنها و آخرین حضرت صاحب الامر(عج) هستند. اهل سنت خلافت قبول دارند ولی با امامت تفاوت دارد امامت منصبی خدایی است ولی خلافت را مردم انتخاب میکنند.

علاوه بر این اختلافاتی در احکام دین دارند مثلا چگونگی وضو و نماز و ... همچنین اختلاف کمی هم در اصول دین دارند مثلا در جسم بودن خدا و...

نکته دیگر ممنون از سوالی که کردید و سوالات دیگر خود را همین طور برایم بنویسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 22:6  توسط حسین آفرند  | 
۱:صحیح بخاری: نام دیگر الجامع الصحیح است نویسنده آن ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری است از اهل بخارا که شامل ۳۴۵۰ باب است و شامل ۷۵۰۰ حدیث  غیر از ۴۰۰۰ حدیث مکرر ۶۰۰۰۰۰ حدیث در طول ۱۶ سال نوشته شده است.

۵۹ شرح بر آن زده شده است که مشهور ترین آنان فتح الباری از ابن حجر عسقلانی است.

در کتب اهل سنت آمده کتاب بخاری بزرگ ترین و بامنزلت ترین کتاب پس از قرآن است(تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ج۱۹ ص۲۴۲).

۲:صحیح مسلم:نویسنده آن ابوالحسن مسلم بن حجاج نیشابوری است و مجموعه احادیث آن با حذف مکررات ۳۰۰۰ حدیث است.

آمده که زیر آسمان کبود به صحت کتاب مسلم نیست(شروط الائمه ج۱ ص۷۱).

۳:سنن ابی داوود:نویسنده آن سلیمان بن اشعث معروف به ابوداود مقانی است.

او از ۵۰۰۰۰۰ حدیث نبوی ۴۸۰۰ حدیث در کتاب خود آورده.

آمده که قرآن ریشه ی ایمان و سنن ابوداود برنامه اسلام است(تهذیب الکمال ج۱ ص ۱۶۹).

۴:جامع ترمذی:نویسنده آن ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی از شاگردان بخاری است.

گفته شده این کتاب در هر خانه ای باشد انگار پیامبر سخن می گوید(معجم جامع الاصول فی احادیث الرسول ج۱ ص۱۹۴).

۵:سنن ابن ماجه:نویسنده آن ابوعبدالله محمد بن زید بن ماجه قزوینی معروف به ابن ماجه است.

این کتاب شامل ۴۰۰۰ حدیث است.

چون گفته شده احادیث او ضعیف است از ابتدا مورد توجه نبوده است.

گفتنی است علمای اهل سنت با هم در بودن سنن ابن ماجه یا موطأ مالک جزء صحاح سته اختلاف دارند.

۶:سنن نسائی:نویسنده آن ابوعبدالرحمن بن علی شعیب نسائی است.

علت فوت او اینگونه گفته شده که از او درباره فضایل معاویه پرسیدند او روایت معروف نبوی (لا اشبع الله بطنه یعنی خدا شکم اورا هرگز سیر نگرداند) را خواند. اورا از مسجد بیرون کرده وبسیار کتک زدند که از شدت همان کتک ها از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 23:29  توسط حسین آفرند  | 
۱:لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر(انعام ۱۰۳).

۲:فقد سألوا موسی اکبر من ذلک فقالوا ارنا الله جهرة فاخذتهم الصاعقة بظلمهم(نساء۱۵۳): رعد و برق به آنها رسید به خاطر ظلمشان(دروغی که گفتند که خدا را دیدیم).

با این حال وهابیون بر اشتباه خود پایبند هستند و باز روایاتی آورده اند که خدا را جسم معرفی کرده مانند:

با چانه زدن با خدا و خنداندن او به بهشت می رویم!(بخاری ج۱ ص ۲۷۷ ح ۷۷۳).

آمده که خداوند به دو گروه می خندد: یکی شهید و دیگری آنکه قاتل آن شهید بوده پس مسلمان شده و شهید می شود(صحیح مسلم ج۳ ص ۱۵۰۵)!

اولا این مطلب کجایش خنده دار است ثانیا این روایت با آیات قرآن درباره پاداش جهادگران همخوانی ندارد.

روایت آمده که نماز پیامبر داشت قضا می شد که پیامبر آمد و گفت برای نماز شب بلند شدم که چرتم برد و خداوند در خواب آمد...(سنن ترمذی ج۵ ص ۳۶۹) چرا خدای وهابیون زودتر به خواب پیامبر نیامد که نماز ایشان به قضا نزدیک نشود!؟ 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 23:3  توسط حسین آفرند  | 
وهابیت فقط به ظواهر آیات قرآن نگاه کرده و خدا را دارای جسم میدانند مثلا ((ید الله فوق ایدیهم)) در حالی که قرآن مفسر میخواهد.

اگر طبق ظواهر عمل کنیم بن باز(مفتی سابق عربستان) طبق آیه ۷۲ اسرا در آخرت کور محشور میشود چون در دنیا نیز کور بوده.

تعدادی از سخنان وهابیت که در آن جسمانیت خدا به صراحت آمده:

۱:ابن تیمیه در کتاب التاسیس فی رد التقدیس ج۱ ص۱۰۱ آورده که اگر خداوند بخواهد می تواند با قدرت خویش بر پشه هم سوار شود حال چگونه نمی تواند به روی عرش استقرار یابد؟!

۲:ابن تیمیه در کتاب مجموع الفتاوی ج۵ ص۶۱ آورده که خداوند هر شب از آسمان به زمین می آید کسی که منکر این نظر باشد بدعت گذار و گمراه است!

۳: من به جز ریش و عورت هر عضوی را برای خدا قائلم(العواصم من القواصم ص۲۱۰)!

۴:خداوند خدا نیست مگر آنکه جسم باشد چون اگر نباشد از بین رفتنی خواهد بود(بیان تلبیس الجهمیه ج۱ ص۹۴)!

باید گفت که اتفاقا اگر خدا جسم باشد از بین رفتنی خواهد بود مثل همه ی انسانها.

۵:در صحیح بخاری ج۶ آمده که پیامبر فرموده خداوند پای خویش را در جهنم میگذارد و گناهکاران را در هم می کوبد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 23:47  توسط حسین آفرند  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

غدیر در قرآن

((...الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا...)) 3 مائده.

...امروز کافران از (گمراهی) دین شما نا امید شدند پس از آنان نترسید و از من بترسید امروز دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برایتان برگزیدم...

مطلب اول اینکه یأس کفار از دین ربطی به تحریم گوشت که از قبل آیه بدست میاید ندارد.

چهار ویژگی مهم که در آیه آمده:

1:روز یأس کافران                                         2:روز اکمال دین

3:روز اتمام نعمت بر مردم                      4:روز قرار گرفتن اسلام به عنوان دین کامل

با این حال فقط واقعه غدیر همه موارد را دارد نه حجة الوداع و بعثت و هجرت و بدر و خندق و... چون:1) نقشه کفار برای خراب کردن دین بر آب شد.

2)قوانین با انتخاب رهبر معصوم کامل شد.               3)نعمت رهبری بزرگترین نعمت است و تمام شد.            4)وقتی قانون کامل باشد رضایت خداوند را دربر دارد.

     به خاطر همان چهار ویژگی عید غدیر از اعیاد بزرگ اسلامی میباشد. نکته آخر اینکه حدیث غدیر را 110 نفر از صحابه و 84 نفر از تابعین و 360 نفر از علما و محدثان نقل کرده اند.

به قول شاعر حسان بن ثابت:

و قال له قم یا علی فاننی *******  رضیتک من بعدی اماما و هادیا
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 23:25  توسط حسین آفرند  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با یاد خدا کار خود را آغاز میکنم هر سوالی دارید بپرسید!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 23:21  توسط حسین آفرند  |